تبليغاتX
روزهای بارانی
این وبلاگ قبلا متعلق به تنها عشقم بود که الان براش می نویسم
چند دقیقه پیش داشتم توی کامپیوترم می گشتم

متن چت ها رو پیدا کردم.. اتفاقی...

دو تاش رو خوندم.... دلم سوخت

همه اشونو پاک کردم.. ولی گریه کردم

...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 21:46  توسط m  | 

تولدت مبارک


همین....

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 2:34  توسط m  | 

چند روز پیش ولنتاین بود !

چیزی توی ذهنت اومد از اون روز؟

اولین روزی بود که...

بی خیال..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 3:41  توسط m  | 

تمام شد!

آره تموم شد ... دیگه هیچوقت بهت زنگ نمی زنم ، هیچ وقت اینجا پست نمی دم ، هیچ وقت بهت اس ام اس نمی زنم!

دو ماهه پست ندادم و این رو برای تاکید می فرستم... دیگه تموم شد

دلیلش این نیست که دیگه دوستت ندارم... دلیلش اینه که دیگه ناامید شدم... هرچی تلاش می کنم ، هرچی بیشتر بهت فکر می کنم عشقم بهت بیشتر و بیشتر میشه ، اما هیچوقت بهم اعتماد نمی کنی

برای همین دیگه این آخرین پست این وبلاگ هستش... اگه یه روزی خواستی برگردی می دونی چجوری منو پیدا کنی..

خیلی دوستت دارم ، نمی دونی الان چقدر دلم می خواد اینجا بودی که محکم بغلت می کردم و هزار بار بهت می گفتم دوستت دارم

ولی نیستی ، تا نخوای هم نخواهی بود! حتی حاضر نیستی صدام رو بشنوی.. حاضر نیستی بزاری باهات حرف بزنم...

دیگه از این به بعد تنها و توی سکوت درد نبودنت رو تحمل می کنم

پس من دیگه اینجا پست نمی دم .... مگر اینه خودت بخوای

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 6:54  توسط m  | 

از شدت استرس و تپش قلب خوابم نمی بره!

دو روزه نخوابیدم!

به خدا دو روزه چشم روی هم نزاشتم...

بعد وقتی می خوام یک بار صدات رو بشنوم داد می زنی و بد و بیراه می گی!

به کی این حرفارو بزنم؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 1:37  توسط m  | 

چیزی که توی دلمه رو نمی تونم بنویسم!

خیلی سخته که بشه این احساسات عجیب رو با کلمات توضیح داد

یه ترکیبی از احساس دلشوره ، ترس ، آشفتگی ، عشق و از همه مهم تر ناامیدی..

تا چند ماه پیش امیدوار بودم ولی الان دیگه امیدم رو از دست دادم

آشنایی با تو مهم ترین اتفاقی بود که توی زندگیم رخ داد

یا بهتر بگم ، بهترین اتفاقی که برام افتاد آشنایی و دوستی با تو بود..

همچنین بدترین اتفاقی که واسم افتاده جدایی از تو بود...

همون قدر که دوست داشتنت شیرین بود ، همون قدر هم نبودنت دردناک بود و هست و خواهد بود

من دوستت دارم ، همیشه دوستت داشتم!

نمی تونم قبول کنم که تو دیگه نیستی...

تلاش کردم ، ولی نشده! هر لحظه که نفس می کشم ، هر دقیقه که می گذره فقط با فکر توئه

فکر اینکه از دست من ناراحت هستی ، عذابم میده

به خدا قسم ، به عشقی که نسبت به تو دارم قسم می خورم که من هیچ وقت دلم نخواسته که تو ناراحت بشی

ولی باید حرفم رو می زدم بهت! هرجور شده تلاش کنم...

وقتی می گم که عشق تو مهمترین چیزه توی زندگیم ، یعنی اینکه باید حداکثر تلاشم رو بکنم براش

شاید باور نکنی ، طی این دو سال و نیمی که گذشته من چیا کشیدم ، چقدر تغییر کردم! همین طور تو هم تغییر کردی..

از سن نوجوانی اومدیم بیرون!

من از همه لحاظ تغییر کردم ، ولی هنوز همون کسی ام که عاشقت بود. به همون اندازه

همون جدیت

تو منو نمی خوای... باورش سخته.. قبولش سخته! ولی حقیقته!

خیلی برام سخته که به این فکر کنم که تو منو دوست نداری..

وقتی بچه بودم خاله ام می گفت "عشق یک طرفه بدترین چیزه"...

اون موقع نمی فهمیدم یعنی چی! وقتی عاشقت شدم ، با خودم گفتم عشقمون دو طرفس پس هیچ وقت عشق یک طرفه رو تجربه نمی کنم!

توی این دو سال باورم نمیشه که این اتفاقات افتاده واقعا...

باورم نمیشه که عشقم یک طرفه شد!

....

اگر از همون اول اون رفتار ها رو نشون نمی دادی کار به اینجا نمی کشید!

باور کن... اگر تصمیم نمی گرفتی یهو بدون هیچ پیش زمینه ای خودتو ازم دور کنی منم اینطوری نمی شدم

به جای اینکه توی مهمترین دوره زندگیم بیایی یه شبه بهم بگی بای بای ، می تونستی جور دیگه جدا شی!

می تونستی صبر کنی چند ماه بگذره که اقلا فشار های روحیم کم بشه

یا اقلا وقتی که ازت خواهش می کردم و به دست و پات افتاده بودم ، یکم بهم فکر می کردی!

الان به جایی رسیدیم که تهدیدم می کنی... خانواده ات پا میانی می کنن.. واسه چی؟

خیلی دوستت دارم.. هرچقدر در موردم بد بگی.. بد جوابم رو بدی.. سرم داد بزنی.....

هرچقدر این کا رو بکنی چیزی از عشق من کم نمیشه

عاشقتم ، دیوونتم......

...

من هنوز می شینم و بهت فکر می کنم و گریه می کنم! من دونم که با این کار به جایی نمی رسم.. می دونم که باید فراموشت کنم که بتونم زندگیمو بکنم ، ولی نمی تونم!

نمی تونم !

من قبول می کنم که منو نمی خوای ،،، فقط یه خواهش دارم..

برای تو هیچ ضرری نداره..

اقلا ، خواهش می کنم ، به عنوان یه دوست قدیمی هم که شده ، بیا و حرف هام رو بشنو.. به عنوان یه خواهر ، یه دوست! همین... هیچی ازت نمی خوام

این کار هایی که کردی تابستون ، این همه مقاومتی که در برابر من انجام دادی ، هیچ کدوم ضروری نبود!

نمی خوام از من فرار کنی..

چون من نمی خوام دیگه بهت گیر بدم..

اگر نمی خوای برگردی ، اشکال نداره منم اصرار نمی کنم ! تنها چیزی که می خوام اینه که حرف های دلم رو بخونی..

اگر اومدی اینجا و اینا رو خوندی و موافقی ، یه آدرس ایمیل یا هر چیز دیگه ای از خودت بده ، که تمام چیزهایی که واست نوشتم رو واست بفرستم..

اگر خواستی هم همینجا می زارم.. ولی یکم خصوصی تره از چیزایی که توی این بلاگ نوشتم

اگر موافقی ، به هر روشی که دلت خواست بهم بگو..

 فقط اون چیزارو واست می فرستم... بخونشون...

حرف های دلم توی این چند وقت..

فقط همین

...

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 2:59  توسط m  | 

i'm broken

GOD

i can't let her go

i care about her

 ! i can't assume that she is dead

she's not , she's alive

she lives inside me

her voice whispers in my head

i can't let her go

she doesn't care how do i feel

she doesn't want me anymore

i wish i could talk to her

just hear her voice once

she's the only reason for me to be alive

she's my world

she occupies my heart

she's my love

how can i let her go

....


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 5:23  توسط m  | 

دلم تنگ شده واست!

خیلی دلم تنگ شده! چیکار کنم؟؟؟؟؟

چیکار کنم؟؟!؟

ای خداااا !

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 7:28  توسط m  | 

من دوستت دارم!

می خوام که با هم باشیم!

نمی تونم... نمی تونم با نبودنت کنار بیام!

به خدا نمی تونم!

حالا تو هر چیزی می خوای بهم بگو! بگو دیوونه ، بگو مزاحم ! بگو احمق...

من عاشقتم و می خوام با تو باشم!!

اگر نمی خوای ، اقلا باهام حرف می زدی!

می دونی صدات رو بشنوم چقدر از این آشفتگی میام بیرون؟

فقط صدات رو بشنوم...

دوستت دارم... باور نمی کنی چقدر دوستت دارم!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 3:57  توسط m  | 

دوستم بهم گفت که با مادرت حرف زده...

بهم گفت که بهم گفتی دیوونه !

بهم گفت که پشت تلفن وقتی حرف می زده صدای تو هم میومده و چی می گفتی و...

نمی دونم چی بگم!

منو اذیت کردی ، خودت رو اذیت کردی ، که چی ؟

که من باهات حرف نزنم؟

واقعا برای همین بود؟

هیچی نمی تونم بگم! جز اینکه ناامید شدم!

فکر نمی کردم تا این حد چشمات رو به روی همه چیز ببندی!

کسی نفهمه فکر می کنه من چی ازت خواستم!!!!

من فقط خواستم باهات حرف بزنم!

همین!

اگر یک بار حرف هام رو می شنیدی ... متوجه می شدی که این همه گرفتاری نداره!

حیف که با خودت و با من لج کردی!

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 14:15  توسط m  | 

چه روز خوبی!

از این بهتر نمی شد روزم رو آغاز کنم!

ای کاش خودت یا مادرت یک لحظه می تونستین منو درک کنید

خودتون رو جای من بزارید

بفهمید چی می کشم..

اگر می فهمیدی توی این دو سال من چی کشیدم هیچ وقت بهم نمی گفتی

دیوونه ی مزاحم !

یادت باشه ، باز هم یه روز عجیب و غریب گذشت ! ولی هنوز نزاشتی باهات حرف بزنم

نزاشتی کسی که دو ساله تمام زندگی اش شده عشق تو

باهات حرف بزنه...

عادلانه نیست! منم آدمم

منم شعور دارم! احساسات دارم!

منم آدمم !

چه روز خوبی!

به جای اینکه روزم رو شروع کنم.. روزم رو پایان می دم همین الان

تو هم خوشحال باش!

نمی دونم از اینکه نزاری من حرفم رو بزنم چی نسیبت میشه!

نمی دونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 13:40  توسط m  | 

سلام! رفتارت غیر قابل فبوله برای من! واسه ی همین تصمیم گرفتم به پست بنویسم کامل توضیح بدم توی این دو سال چی گذشته! اقلا از طرف من چی گذشته... شاید تونستی منو درک کنی و در مورد رفتار خودت به تجدید نظر بکنی!

من به طالع بینی اعتقاد ندارم ولی الان داشتم به مجله رو می خوندم برای ماه تولد من نوشته بود که با یه نامه یا تلفن می تونی دلش رو به دست بیاری و برای ماه تولد تو نوشته بود در مورد رفتارت تجدید نظر کن! این موضوع باعث شد یکم فکر کنم و تصمیم گرفتم این پست رو بزنم! خدا رو چی دیدی شاید همین فردا اینارو خوندی!

خوب ، از بهار سال 87 شروع می کنم! وفتی که من اومده بودم ایران... خودت که یادت هست روزی 2-3 تا ایمیل واست می فرستادم و می گفتم دلم برات یه ذره شده... مطمئنا از اونجا فهمیده بودی که دوستت دارم ! وقتی برگشتم از ایران فهمیدی که مریض بودم! یک هفته بیمارستان و برو و بیا و سنوگرافی و سنگ و هزار دردسر دیگه تا اینکه بالاخره خوب شدم! تو هم اون روزا مشغول خوندن برای مرحله دو بودی!

وقتی ایران بودم فهمیدی که یه مشکل واسم پیش اومد درباره مادربزرگم هم باهات صحبت کرده بودم! بعدش داداشم مریض شد چهار روز بستری بود و بعدش هم پدربزرگم یک هفته بستری بود! یعنی من دو هفته مسافرت بودم 10 روزش رو توی بیمارستان بودیم! بعد هم که برگشتم از ایران خودم مریض بود و بعدش بلافاصله امتحانات شروع می شد!

تو شرایط روحی من رو می فهمیدی ، می فهمیدی یه سال نحس رو سپری کردم و تعطیلاتم خراب شده و خودم مریض بودم و امتحان نهایی رو اعصابمه و هیچی نخوندم!

چند روز پیشش بهت گفته بودم رک و راست که تو مثل پدرم ، مادرم و برادرم برام عزیزی ! نمی تونم بدون تو زندگی کنم! این یه حرف رک و راسته که یعنی دوستت دارم و هیچ وقت تنهام نزار..

ولی تو سه روز قبل از امتحان نهایی اومدی همه چیز رو به هم زدی! انگشت گذاشتی روی مغزم! گفتی که باید جدا بشیم و گفتی که فلانی از من خوشش میاد و و و ... ! متوجه شده بودی که من روی این موضوع حساسم! روی اینکه کسی از تو خوشش بیاد! قشنگ موقعی این موضوع رو مطرح کردی که من سه روز بعدش باید امتحان می دادم! کتاب 200 صفحه ای که تا حالا بازش نکرده بودم!

اون شب 6 ساعت با هم صحبت کردیم ، آخرش ساعت 4 بهت زنگ زدم! به گریه بهم گفتی "من نمی خواستم اینجوری بشه" من گفتم "می دونم" ولی اعتبار تلفنم تموم شد و قطع شد! 5 دقیقه بعدش دوباره بهت زنگ زدم! با هم حرف زدیم... قرار شده بود که کمتر حرف بزنیم تا اوضاع تو بهتر بشه! هفته ای یکی دو بار.. منم قبول کرده بودم! پست تلفن بهم گفتی قول می دم که با هیچ کس دیگه ای نیستم ، خیالت راحت باشه درست رو بخون! منم گفتم که تو هم درست رو بخون ...

شب خوابیدم ، صبح که پا شدم یه دنیای تازه ای واسم به وجود اومده بود.. تصمیم گرفتم از اون روز عادت غذایی ام رو درست کنم ، درسم رو که خوندم برم ورزش و و و..... ولی 10 ساعت گذشت و جواب ایمیلم رو ندادی! ترسیدم... تند تند ایمیل دادم! جوابی نشنیدم! بی خبر از کارایی که تو کردی..

ساعت 10 بهم ایمیل دادی گفتی که "احساس گناه کردی و همه چیز رو به مامانت گفتی مامانت هم تلفنت رو برداشته" بعدش گفتی: "م همه چیز تموم شده ، بای"

الان که فکرش رو می کنم خدا شاهده معده ام می سوزه! اون شب مهمون داشتیم ، من رفتم تو ماشین به بهانه ی درس خوندن و تا صبح همونجا گریه کردم! اینقدر اشک روی صورتم مونده بود تا صبح که پوست صورتم می سوخت!

پس فرداش امتحان نهایی داشتم ، چجوری می تونستم فکر اینکه دیگه تو رو ندارم بزارم کنار و بشینم درس بخونم؟ فکر اینکه تو گفتی یه پسر دیگه ازت خوشش می یاد!

فکر اینکه من دو ساله باهات دوستم و با 100 مشکل و دردسر رابطه امون رو تا اینجا رسوندم ، حالا به قول تو یه پسر دیگه ازت خوشش اومده و.... می دونم وقتی ازت پرسیدم از کجا می فهمی چی گفتی؟ گفتی "به مامیش گفته ، مامیش هم به خالم گفته!! "

عین کلمات رو یادمه ، چون این کلمات تا چند روز عین چکش به کله ام می خورد! حرص می خوردم که من دو ساله دارم برای این دختر خودمو می کشم ، یه نفر دیگه به مامیش میگه هیچ مشکلی هم پیش نمیاد ، ولی من که زندگیم و وقتم و شب و روزم رو براش گذاشتم باید کنار گذاشته بشم..

دوستت بهم گفت یک ماه صبر کن ، امتحانات رو بده "آبا که از آسیاب افتاد" باهاش صحبت می کنی درست میشه! من به این امید یک ماه صبر کردم.. امتحانام رو دادم!

یه 12 داشتم یه 13 و یه 14 ! کارنامه درخشان... همه شاخ در آورده بودن که این پسره چش شده!

گذشت ، تابستون شد و تو رفتی دوره ! انتظار داشتی که من مزاحمت نشم که تو راحت باشی! حرفت رو قبول دارم ولی تو حال و روز من رو نمی فهمیدی ، می فهمیدی؟ می خواستم صبر کنم که دوره ات هم تموم بشه ، ولی حرفی که راجع اون پسره بهم زده بودی دیوونه ام می کرد! می ترسیدم... باور می کنی؟ کابوس می دیدم شبا که تو داری باهاش ازدواج می کنی! برای همین هر روز که بیدار می شدم اولین کاری که می کردم ایمیل زدن بود!

تا بالاخره این وبلاگ رو پیدا کردم! وبلاگی که توش برای به نفر دیگه می نوشتی.. بی خیال می دونم خودت هم فهمیدی کار بی خودی بود این وبلاگ رو زدن ولی اون موقع خون جلوی چشمام رو گرفته بود! نوشته بودی که می رم توی خیاط خلوت مدرسه و به تو فکر می کنم!!!!! یادم اومد که وقتی حرف اول اسمت رو روی دستم نقاشی می کردم دبیر ادبیاتمون مسخرم کرد! شاید همون موقع بوده؟ که تو توی حیاط خلوت بودی؟!

حرصم گرفت... زنگ زدم دوستت که گوشی رو بهت بده ، ساعت شش و نیم صبح بود! اولش که فقط گریه کردم.. بهم گفتی "گریه نکن ببینم چی می گی" ... حرفم رو که زدم شروع کردی توجیه کردن و اینکه اصلا منظوری نداشتی و خودت فهمیدی اشتباه کردی و اینا... صدات اینقدر روم تاثیر گذاشت که کلا همه چیز یادم رفت! برام مهم نبود که راجع به اون طرف چی نوشته بودی ، چیزی که برام مهم بود این بود که واقعا قصدت پاک کردن اون وبلاگ بوده باشه! اون وبلاگ نه ، این وبلاگ!

من وبلاگ رو ثبت کردم و شروع کردم به نوشتن برات... تا وقتی که دوباره تونستیم چت کنیم و بهم گفتی که پات شکسته! خیلی ناراحت شدم... رفته بودی دوره که لذت ببری ولی پاهات شکسته بود... حاضر بودم پاهای من شکسته باشه ولی پای تو سالم باشه! با هم حرف زدیم.. یه روز گفتی که بر می گردی ولی چند تا شرط داره! 9 تا شرط واسم نوشتی.. من مکث کردم چون شرط دومت رو قبول نداشتم.. این بود: "اگر اینا خواستن منو به کس دیگه بدن تو باید کنار بکشی و هیچی نگی" ! دقیقا عین کلمات رو نوشتم!

چجوری ازم انتظار داری که ببیتم عشقم ، که تمام زندگیم هستش رو به کس دیگه بدن و من کنار بکشم انگار که نه انگار ؟! 1 دقیقه مکث کردم! گفتی "کجای شک برانگیزه؟" گفتم "مورد 2"

گفتی "آخ مامانم صدام می کنه بر می گردم"...... چند ساعت بعد اس ام اس دادی! گفتی اگر با هم باشیم چجوری به خانواده امون بگیم که روی نت با هم آشنا شدیم؟ منم واست توضیح دادم ولی گفتم اینجوری نیست! کلی فکر می کنیم و با آدمای بزرگتر مشورت می کنیم! خودمون از روی نت آشنا شدیم ولی با دوستی های نتی دیگه فرق می کنه! ملت می رن توی چت روم برای دوست یابی ولی قضیه من و تو این بود که من دنبال یه دوست دلسوز می گشتم که توی درسم کمکم کنه... تو رو پیدا کردم و رابطمون رفته رفته شد عشق!

چند دقیقه بعد اس م اس دادی گفتی "پشیمون شدم اینجوری نمیشه بای" !!! اگر می فهمیدم چی توی کله ات می گذره خیلی خوب بود! دوستت بعد از دوره بهم گفت که تو یه شب می خواستی بهم زنگ بزنی که دوباره برگردی و با هم باشیم ، از طرف دیگه بهم می گفتی که منو دوست نداری دیگه!

دلیلت برای دوست نداشتن من کارهایی بود که من کردم ! بدون اینکه به کارهایی که خودت کردی نگاه کنی.. نمی دونم بقیه هم اینجورین یا نه ، ولی باید ملاحظه حال من رو می کردی.. یه تعطیلات دیوانه کننده! مریضی... امتحان نهایی! همون موقع ازم جدا شدی و گفتی که یه نفر از تو خوشش اومده ! انتظار هم داشتی من خیلی منطقی با موضوع برخورد کنم؟ من عاشقت شده بودم و هیچی برام مهم تر از تو نبود! چجوری می خواستی منطفی برخورد کنم؟

دوره ات که تموم شد بهم گفتی که ازم متنفری و خداحافظ ! چرا ؟ تو باعث شدی که من دستپاچه بشم و اون رفتارها رو نشون بدم... چرا ازم متنفری؟ تموم شد و گذشت...

سال تحصیلی جدید شروع شد ولی من نمی تونستم برم کلاس.. حالم خراب بود برای همین رفتم دکتر! دکتر بهم گفت که افسرده شدم و باید قرص اینا بخورم... من گفتم نمی خوام و برای توضیح دادم که از فکر اینکه کسی رو که دوستش دارم با کس دیگه ازدواج کنه استرس می گیرم نمی تونم بخوابم.. برای همین از اون موقع قرص استرس خوردن رو شروع کردم تا همین امروز!

روز ولنتاین رسید.. سال 87... ولنتاین اولین روزی بود که من بهت گفتم دوستت دارم و تو هم بهم گفتی دوستم داری! زنگ زدم به دوستت و بهش گفتم این روز برای من و تو یه روز مهمه و شاید اگر توی این روز باهاش حرف بزنم روش تاثیر بزاره ، خاطرات گذشته زنده بشه و دوباره بیاد پیشم! ولی بهم گفت که تو داری برای کنکور آماده میشی و آخرین چیزی که می خوای اینه که من مزاحمت بشم!

تصمیم گرفتم برای تولدت بهت زنگ بزنم یا بگم دوستت بهت تبریک بگه! تا روز تولدت لحظه شماری کردم! اون روزا حالم خوش نبود.. خانوادم رفته بودن مسافرت و من تنهای تنها بودم و از تنهایی خسته شده بودم.. روز تولدت زنگ بدم به دوستت که تولدت رو از طرف من بهت تبریک بگه ولی جوابم رو نداد! چند ساعت گریه کردم و آخر خودم تنهایی برای جشن تولد گرفتم!!

گذشت تا روز کنکورت ! یک سال پیشش بهم گفته بودی که اون پسره که ازت خوشش میاد بعد از کنکور میان خواستگاری! نمی دونم چقدرش رو راست گفته بودی ولی خوب دیگه من داشتم خل می شدم! یادم میاد روزی 20 بار زنگ می زدم به اون دوستت بیچاره ات که یه کاری واسم بکنه ولی نشد که نشد!

داغون و افسرده گذاشتم روزها بگذرن.. تنها چیزی که ازت می فهمیدم این بود که دانشگاه میری و تهران قبول شدی.. همین دلخوشیم بود... همچنان قرص ها رو می خوردم و شبا رو گریه می کردم تا صبح!

دوستت بهم گفت مادرت بهش زنگ زده و گفته که بی خیال بشید .. گفته که تو شبا کابوس می بینی که میری دانشگاه و من هنوز اذیتت می کنم!!! یه احساس بدی بهم دست داد... انتظار نداشتم اینجوری راجع به من فکر کنید... من... چیکار کردم؟ جز اینه عاشقت شدم دیوونه وار؟ واقعا چیکار کردم؟

سال تحصیلی بعدی هم شروع شد! من همون حال و هوا رو داشتم تا عید ! نمی دونستم هنوز مجردی یا نه !

هنوز هم نمی دونم... ولی چیزی که می دونستم این بود که دیگه وقتشه باهات حرف بزنم! کلی با دوستت چونه زدم و تصمیم گرفته باهات حرف بزنه!

اون موقع ها نزدیک تولدت بود... برات یه گردنبند خریدم.. که همون موقع ها باهات حرف بزنم و به عنوان هدیه تولد برات بفرستم! اما چی شد؟ هیچی! حتی پیدات هم نکردم..

اما بعد از اون دوستت می خواست باهات حرف بزنه!

یه روز که قولش رو داده بود.. روز یکشنبه... از دانشگاه اومدم خونه ، با خوشحالی تمام مسیر رو رانندگی کردم که دیگه امروز قرار بعد از دو سال باهات حرف بزنم!

باور نمی کنی با چه دل شادی اومدم خونه... پیغام دوستت رو خوندم! ......... نوشته بودی که از من بدت میاد و من یه احمقم!

همونجا نشستم و گریه کردم! به دوستت زنگ زدم گفتم آنلاین بشه تا باهاش حرف بزنم.. گفت که اینارو واسش اس ام اس کردی که بهم بگه... بهم گفت که "فلانی رو ولش کن" گفت "اخلاق درست حسابی نداره" گفت "پسرا می خوان با دختری باشن که اقلا زشت نباشه" !

وقتی هم ازش پرسیدم که با کسی هستی یا نه ، بهم گفت به تو چه و رفت !

یک ماه و نیم تصمیم گرفتم که فراموشت کنم... می تونی توی آرشیو همین وبلاگ هم ببینی... ولی نشد که نشد! رفتم مسافرت.. از اونجا شماره ات رو پیدا کردم! فکر کنم می دونی چجوری و لازم نیست اینجا بنویسم!

بهت زنگ زدم... نزاشتی حرف بزنم: "چرا دست برنمی داری؟ تو خجالت نمی کشی؟ خداحافظ"

چند دقیقه ای سر جام خشکم زد.. بعد 3 تا اس ام اس  فرستادم و رفتم توی رخت خواب... تا عصر توی رخت خوابم می لرزیدم! چنان می لرزیدم که صدای دندون هام که به هم می خوردن سرم رو درد آورده بود!

این بود شرح حالی از دو سالی که گذشت... تو جوری رفتار می کنی که انگار من یه قاتل جانی هستم که افتادم دنبالت! کسی نفهمه فکر می کنه من واقعا قاتلم! کسی فکر نمی کنه که من عاشق و دیوونه ات شدم!

ازم می خوای خجالت بکشم! از چی؟ از چی خجالت بکشم؟

چیزی که واسم مثل کابوسه الان اینه که تو با یه کس دیگه باشی... در اون صورت نمی تونم زنده بمونم! اینو مطمئنم...

موضوع رو بیش از حد بزرگ کردی! من کاری نکردم! تو پیش خودت موضوع به خیلی خیلی بزرگ کردی! نزاشتی که من باهات حرف بزنم و این باعث شده که از من توی ذهن خودت یه مزاحم بسازی!

بعد از گذشت دو سال و چند ماه ، هنوز هم دوستت دارم! همون قدر... به همون شدت... با وجود حرف هایی که بهم زدی...

عزیزم! می خوام باهات حرف بزنم... خواهش می کنم!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 5:49  توسط m  | 

ماه رمضونه!

روزای اول دوستیمون ، وقتی صمیمی تر شدیم هم ماه رمضون بود!

حرفات هنوز یادمه..

دونه دونه ی حرفات رو یادمه!

خیلی روزای خوبی بود... خیِلــــــــــــی دلم برای اون روزا تنگ شده!

کاش می شد توی همین ماه رمضون دوباره برگردی..

یا اقلا دوباره باهم حرف بزنیم..

ای کاش می شد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 22:15  توسط m  | 

ببین

بیشتر از این زجرم نده!

خواهش می کنم!

امروز با همه بدرفتاری کردم! سر همه داد زدم!

به خاطر اینکه فکرم به تو مشغوله!

زندگیم به هم ریخته!

داغون شدم دیگه!

می خوام باهات حرف بزنم!

خواهش می کنم!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 18:12  توسط m  | 

داره می میره دلم

واسه مخمل نگاهت

همه رنگی رو شناختم

من با اون رنگ چشات

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 8:58  توسط m  |